نمی دونم چرا؟
روی ابرا
دون می پاشم
هی دنبال نون خاش خاشم
قدیم ندیما
ما رفیقا
فک می کردیم
دلی داریم
یه غافلی داریم
نمی دونم چرا احساسم سنگ شده
واسه دل تنهام تنگ نشده
می خوام فریاد بزنم
دلم رو یاد بکنم
ای دل تنهام
آبرو ی دنیام
دوستت دارم
دوستت دارم
با سپیده سرک کشید
چترها در حرکت
ماشینها با تردید
مردمان با تفکر شیطان
به حرکت در آیند
باز روزگار آبستن حوادث ناگوار
مردمان با عینکهای دودی
کاشکی مهرو صفا با عشوه و ناز نبود
کاش دوباره در آسمان دلهای عاشق
دامی پر از دانه های فریب و باز نبود .
به شکستن آب و آینه
بستن راه عاشقانه
عادت کرده ام هر وقت گم شویم
به کوچه های کودکی سر بزنیم
راستی یادمان رفته که
عشق و دوستی و انسانیت هم شده عادت
که فردا یادمان می رود.
مشت واژه ها را وا کردی
جهل را باز رسوا کردی
با من خموش و بازیگوش
مهربان چه زیبا تا کردی
در مسیر پر رنج دنیا
پای من تو به فردا کردی
بوی سیب و ایمان می دادی
که تلاش را آوا کردی
با قلم –تو عشق را با خود
در دلم همیشه جا کردی
می چکد رحمت نورانی
چهره ام که تو زیبا کردی
من سپاس می گویم تو را
گرچه با خدا سودا کردی
تو ببخش ذوق آرش را
گرچه مهربان احیا کردی
حرفی نیست انگار تو دلگیر شدی
از بس چشم دوختی به چشم ها بلا
وای در زمانه پیر شدی
من خواهم رفت از کنار تو کمی
دل آخر ماندی چون که اسیر شدی
ای پاک نیت آخر کار راببین
باز که تو با تقصیر شدی
عمری معطل کرد به سری
بد بخت بیچاره مشت گیر شدی
کجا این چنین شتابان یاران
شب در کوچه های تنهایی پرسه می زنید
در خیال امروز خاطرات رامچاله می کنید
فردا تصویر امروز را گم
هنوز ابتدای کوچه اید
مانده اید چه کنید ؟
در ازدحام واژه ها گم نشوید
در کوچه سوی تو یگانه دارم
می بینم شهر گرفته عشقی
نیست جایی که شب و خانه دارم
انگار این شهر هم گله دار توست
بشتر از او ز تو فسانه دارم
دل شوریهام چون که نیست تمامی
پاشم جایی که غم و شانه دارم
حرفهای غنچه شده با تو دارم
بس گلزاهایی تک ودانه دارم
امشب گوش کن حرف مرا که آخر
فردا اشک سوی تو روانه دارم
شوق پرواز به طرف تو یار است
جایی که من میل به لانه دارم
هنوز کوچه بوی باران نگاهم را می دهد.
بهار فصل رویایی تولد من است .
ذره ذره وجودم را می خورد
آتش سوزان عشق مرا می سوزاند .
عطش تنهایی نیاز به باران دارد
کاش می بودی
وبارانم می شدی
کاش........
یک زندانی به نام نفس
به جرم حمل چند تن اظطراب
چند ین هزار غم
هزاران کیلو غم ویاس
و دنیا دنیا عشق و علاقه
محکوم به سالها تنهایی
هنوز جای دستان معشوقش روی قبرش مشاهده می شود
چند دانه گل پژمرده شدند
چند شمع سوخته شدند
کلاغان برقه راهش کردند.
ای بهار
که خود را فدای دگر گونی طیبعت می کنی
از تو آموختم
هرچند عمرم کوتاه باشد
شاد باشم
راستی صدای رقصیدن آبشار زیباست
از آواز خواند ن بلبل پیداست
که تو خود را ذر آغوش دیگران رها کرده ای
لبخند را بر لبان دیگران نشانده ای
بخشنده ای و ایثار گر
مثل یک رهگذر
با لبخند ماهی ها
می نویسم هیاهو
در جنگل خواهم کاشت واژه
هیچگاه بی تفاوت به لبخند گل سرخ
نخواهم شد
لبخندی به زیبای آبشار خواهم فرستاد
به سبز زارها
بوسه ای بر دستان بهار خواهم زد
جا نمازم را از عطرش سبز خواهم کرد .
لبخند کودک همسایه
بخاطر خریدن کفش نو زیباست
کودک تنهای شهر در رویاست
کاش مادرم می بود
تا بر روی چین و چروکهای صورتش
سیب سرخ می کاشتم
نامه ای از نسیم در یافت کردم
سروده بود
عیدت مبارک
راستی عیدی ما یادت نرود .
هم قدم موجها شوم
ماهی بی کس و غریبی بشوم
سراسر آبها بگردم
تورها را رها کنید
من به طمع بی کسی عادت کرده ام
تا ساحل تنهایی چند گام باقی است
راستی غروب سلام رساند
ابرها وقتی رفتی
می خندیدند
من نیز
شب و روز به پرستش آن
غافل از من و در نهان
مثل آدم برفی
فقط زمستانها زاده می شوی
در بهار به جای دلخواهت کوچ می کنی
راستی بهار مبارک
هر کجا می روی
باور کن
انتظار سبز است
عاشق .........
دلم بوی تنهایی شب شلوغ یلدا
حسرت در چشمانم
دیری رخت بربسته
روی دلم برای کبوتران یادگاری می نویسم
د وستی در مشرق
باد را سلام می کند
من در سکوت
مهمان باران هستم
و........
این بار عشق اگر مهمان شود
حتما پرواز خواهم کرد.
یک استکان چای
مهمان بهار خواهم شد.
کسی منتظر شب و سکوت
کوله بارش عشق است وامید
قدمها را تند تر بردار
زیر بارش باران
چتر بر ندار
سنگ نینداز
منتظر توست
قاصدکی که در بیا با ن راز گل سرخ
نمی داند
شمع را روشن کن
کیکی از ع.ش.ق بساز
او خواهد آمد
نگران نباش
جاده نیلی است
و شب غمناک می خواند
ستاره سو سو می کند
کسی بر در می زند
کسیت ؟
اشتباهی آمد ه
عشق را قسمت کن
باوفا
راه طولانی
اودر حیرانی
عشق را قسمت کن باوفا
که پا گذاشتی حسین
تو دشت کربلا
حدیث تو جا گذاشتی حسین
دلم می خواد مث کبوترای دور حرمت
چرخ بزنم تو رو صدا کنم حسین
میگن غریب بودی میون آشناها
منم غریبم اینجا حسین
دلم می خواد تو محرم گریه کنم
باز ا عشقو هویدا کنم حسین
دلم می خواد مث عاشقات کشته شم
تا منو نگا کنی حسین
دلم می حرمت رو زیارت کنم
باز خا ک شو توتیا کنم حسین
دستم بگیر آقا جون غریبم
می خوام جونم تو رات فدا کنم حسین
اگرچه لایق نسیتم این دلو
می خوام تقدیم شما کنم حسین
که زمستان خنده اش گرفت
با آن همه سردی
من گرمم به خنده زمستان
در جوانی گویی پیرم
حتی عشق هم درکم نکرد
ای یار از تو هم دلگیرم
مرا رها نمی کنند سنگدلان
کجا روم که در دامشان اسیرم
ای خدا کجاست خورشید مشرقی
که عمری از تنهایی می میرم
بگذارید که سر به خربات بگذارم
که این زود هم دیرم
می روم که شاید بیابان هم نصیبم نشد
شاید من هم در سایه سار کویرم